تبليغاتX
زیر باران

زیر باران

سه چیز در زندگی پایدار نیستند
رویاها
موفقیت ها
شانس

«»«»««»»««»»««»«»
سه چیز در زندگی که وقتی از کف رفتند باز نمی گردند
زمان
گفتار
موقعیت

«»«»«»«»«»«»«»«»«»
سه چیز ما را نابود می کنند
تکبر
زیاده طلبی
عصبانیت

«»«»«»«»«»«»«»«»
سه چیز انسانها را می سازند
کار سخت
صمیمیت
تعهد

سه چیز بسیار ارزشمند در زندگی
عشق
اعتماد به نفس
دوستان

«»«»«»«»«»«»«»«»«»
سه چیز در زندگی که هرگز نباید آنها را از دست داد
آرامش
امید
صداقت

خوشبختی زندگی ما بر سه اصل است
تجربه از دیروز
استفاده از امروز
امید به فردا


تباهی زندگی ما نیز بر سه اصل است
حسرت دیروز
اتلاف امروز
ترس از فردا


--=====================================

همیشه دلیل شادی کسی باش ، نه شریک شادی او
وهمیشه شریک غم کسی باش ، نه دلیل غم او
+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 9:38  توسط یه قلب عاشق  | 

 

 

عاشقانه ترین غزل شما هستید یا بی بی فاطمه

 

 

مادر، تو شکوفاتر از بهار، نهالِ تنم را پر از شکوفه کردی و با بارانِ عاطفه های صمیمی، اندوه های قلبم را زدودی و مرهمی از ناز و نوازش بر زخم های زندگی ام نهادی.

 در «تابستان»های سختی با خنکای عشق و وفای خویش، مددکار مهربان مشکلاتم بودی تا در سایه سارِ آرامش بخش تو، من تمامی دردها و رنج ها را بدرود گویم.

  با وجود تو، یأس دری به رویم نگشود و زندگی رنگ «پائیز» ناامیدی را ندید. تو در «زمستانِ» مرارت های زندگی، چونان شمع سوختی تا نگذاری رنجش هیچ سختی ستون های تنم را بلرزاند.

 مادر، ای بهار زندگی، شادترین لبخندها و عمیق ترین سلام های ما، همراه با بهترین درودهای خداوندی، نثار بوستان دل آسمانی ات باد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم خرداد 1389ساعت 8:28  توسط یه قلب عاشق  | 

گفتگو با خدا:






 

در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم.
به هر روزی که نگاه می کردم ، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا .
جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم .
خاطرات خوب ، خاطرات بد ، زیباییها ، لبخندها ، شیرینیها ، مصیبت ها، ... همه و همه را می دیدم .
اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است .
نگاه کردم ، همه سخت ترین روزهای زندگی ام بودند .
روزهایی همراه با تلخی ها ، ترس ها ، درد ها، بیچارگی ها .
با ناراحتی به خدا گفتم : «روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری .
هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم .
چگونه ، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها ، مصیبت ها و دردمندی ها تنها رها کنی ؟ چگونه ؟»
خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد .
لبخندی زد و گفت : « فرزندم ! من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود .
در شب و روز ، در تلخی و شادی ، در گرفتاری و خوشبختی .
من به قول خود وفا کردم ،
هرگز تو را تنها نگذاشتم ،
هرگز تو را رها نکردم ،
حتی برای لحظه ای ،
آن جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم !!!»


+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم اردیبهشت 1389ساعت 2:55  توسط یه قلب عاشق  | 

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،
و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،
و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،
و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.
آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،
بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،
از جمله دوستان بد و ناپایدار،
برخی نادوست، و برخی دوستدار
كه دست كم یكی در میانشان
بی تردید مورد اعتمادت باشد.
و چون زندگی بدین گونه است،
برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،
نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،
تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،
كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،
تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.
و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی
نه خیلی غیرضروری،
تا در لحظات سخت
وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است
همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی
نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند
چون این كارِ ساده ای است،
بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند
و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.
و امیدوام اگر جوان كه هستی
خیلی به تعجیل، رسیده نشوی
و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی
و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی
چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد
و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.
امیدوارم حیوانی را نوازش كنی
به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی
وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.
چرا كه به این طریق
احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.

امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی
هرچند خُرد بوده باشد
و با روئیدنش همراه شوی
تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..
بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی
زیرا در عمل به آن نیازمندی
و برای اینكه سالی یك بار
پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.
فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!
و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی
و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی
كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان
باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.
اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد
دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.


+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم فروردین 1389ساعت 4:0  توسط یه قلب عاشق  | 

aande1.gif

 

نامت چه بود؟

آدم


فرزند؟

من را نه مادری نه پدری، بنویس اولین یتیم خلقت


محل تولد؟

بهشت پاك

اینك محل سكونت؟

زمین خاك

آن چیست بر گرده نهادی؟


ام
انت است

قدت؟

روزی چنان بلند كه همسایه خدا،اینك به قدر سایه بختم به روی خاك

اعضاء خانواده؟

حوای خوب و پاك ، قابیل خشمناك ، هابیل زیر خاك

روز تولدت؟

روز جمعه، به گمانم روز عشق

رنگت؟
اینك فقط سیاه ، ز شرم چنان گناه

چشمت؟
رنگی به رنگ بارش باران ، كه ببارد ز آسمان

وزنت ؟
نه آنچنان سبك كه پرم دئر هوای دوست ... نه آ نچنان وزین كه نشینم بر

این خاك

جنست ؟


نیمی مرا ز خاك ، نیمی دگر خدا

شغلت ؟


در كار كشت امیدم

شاكی تو ؟


خدا

 

نام وكیل ؟


آن هم خدا

جرمت؟


یك سیب از درخت وسوسه

تنها همین ؟


همین!!!!

حكمت؟


تبعید در زمین

همدست در گناه؟


حوای آشنا

ترسیده ای؟


كمی

ز چه؟


كه شوم اسیر خاك

آیا كسی به ملاقاتت آمده؟

بلی

كه؟


گاهی فقط خدا

داری گلایه ای؟


دیگر گلایه نه؟، ولی ...

ولی چه ؟


حكمی چنین آن هم یك گناه!!؟

دلتنگ گشته ای ؟


زیاد

برای كه؟


تنها خدا

آورده ای سند؟


بلی

چه ؟


دو قطره اشك

داری تو ضامنی؟

 
بلی

چه كسی ؟

 تنها كسم خدا

در آ خرین دفاع؟

می خوانمش كه چنان اجابت كند دعا

+ نوشته شده در  دوشنبه شانزدهم فروردین 1389ساعت 21:51  توسط یه قلب عاشق  | 

عاقبت از اين ديار رخت بر بستم...



تنها!... با جامه داني بس سنگين!
گام ها کوتاه... ناتوان... پر اميد
همه چيز را برداشتم؟
اصالت؟... شرافت؟
جاي پاي عشق...! و کوه خاطرات را...
که تمامي جامه دان را پر کرده!
آن دور دست ها ... پشت اين کوير...
مي بينم آباداني ... و فرداهاي سبز را...
بايد از اين گودال بگذرم... بعد ... اين همه جا هموار است... راه آسان
با اين بار سنگين!
نکند جامه دان بيفتد و هستيَم را باد پراکنده اين کوير کند!
نه...
خواهم پريد!!!
از اين کوير... خواهم گريخت
فردا آغوش تو مأمن جاويدان من خواهد شد...
فقط يک پرش نه چنداد سخت
و تو ...
هم اکنون
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآخ...
جامه دان ماند... و من
داخل گودال...
براي چه بر من خاک ميريزيد...!
اينجا گور است؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 2:34  توسط یه قلب عاشق  | 

تو چته؟

گاهي اوقات

احتياج به يه آدمي داري?
يه دوستي?
که وايسته رو به ‌روت
که توي چشمات نگات کنه
و محکم بزنه تو گوشت
که تو? صورتت خم شه و دستت رو بذاري روي گونه‌ت و دوباره نگاش کني
ببيني که خشمگينه?
ببيني که از دستت عصبانيه
توي اخم صورتش ببيني که دوستت داره
ببيني که دوستته.
که نگاش کني? همون‌جوري که دستت روي صورتيه که اون بهش کشيده زده?
که بهت بگه « تو چته؟ بسه? به خودت بيا .. تو چته .. »
که سرت فرياد بکشه ..
که تو يه هو بلرزي?
که بري بغلش?
که بغلت کنه?
همون دستي که کوبيد تو صورتت رو بذاره رو سرت? توي موهات?
که سرت رو فشار بده توي گودي‌ شونش?
که تو چشمات رو ببندي?
روي شونه‌ش گريه کني?
بلرزي?
و با خودت فکر کني که « تو واقعاً چته .. »
+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام دی 1388ساعت 2:50  توسط یه قلب عاشق  | 


درد دلی با تو


درد دلی با تو که از عشقت دلگیری و دیگر صدای تیشه ات به گوش کسی نخواهد رسید. شبهای سربی عشقت را به خاطر سپرده ای و افسرده تر از همیشه در پی ردپایی عاشقانه بر قلب شکسته ات هستی ..

روزهای دلتنگی تو را می شناسم و آشنایم با احساسی که داری. می دانم چگونه قلب عاشقت را در زیر لگدهای سهمگین خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمی خواهم" هزاران بار جمله را برای خود تکرار کرده ای و در آینه زنگار گرفته ای اشک چشمانت را دیدی با خود فکر کرده ای که چه شد که عشق بازی شد؟

چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتی یک قطره هم نگریست تا سوزشش التیام بگیرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکی را در ترانه هایمان گماشته اند؟

 آرزو عیب نیست ولی می گویند عشق گناه است باورت نمی شود عشق گناه باشد و تو یک گناهکار به همین راحتی مجازاتت می کنند و یک تبعید سرد برایت در نظر می گیرند چون عاشق شدی.

ولی هیچ وقت با خودت فکر کرده ای که انتهای این عشق ها چیست خرد شدن معشوقه های بی پروا و کم سو شدن امیدهای پوشالی و چیزی که آغاز شد باید پایانش را هم باور داشت.

می دانم که حقیقت دل کندن بسیار زجر آور است ولی باید با تیرگی ها جنگید و زیبا فکر کرد که تفکر زیبایی حتما زیبایی می افریند. بگذار قاصدک خیالت رهایی را تجربه کند و به دنبال کسی باش که با شب گریه هایت آشنا باشد.

 دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برایت هموار کند. این روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولی اگر سازنده گوشه ای از احساس های شکسته ات دستان سردت را بگیرد از این راه به راحتی خواهی گذشت.

 کشتی شکسته روحت را مجالی ده تا معنی عشق واقعی را دریابد. فرهاد در بیستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهی شد.

دستانت را پر کن از محبت های واقعی انسان هایی که معنی عشق را می فهمند و از آن کسی که رد پایی از غم و دلتنگی رفتنش را بر دلت جای گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکی وجودت بیامیز تا صاحب قلب انسان فرشته خویی شوی.

می دانم که چگونه ای و حالت را درک می کنم. دقیقه های زجر آورت را می شناسم و می دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بی محبتی اش گریان شدی. همه را می دانم ولی باید به اجبار بپذیری که دیگر معشوقه ای واقعی که با نورش فقط فضای دل تو را روشن کند کمیاب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتی پاسخ دهد و گذشت را پیشه کند و صبورانه کنار گریه های تو بماند عاشق واقعی است.

این درد دلی بود با شما برای همه آنهایی که زخمی عشقند و امیدوارم مرهمی برای قلب های بزرگ و عاشق شما بوده باشم.

برای یک دوست ...


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 7:35  توسط یه قلب عاشق  | 

نگران تنهايي هاي من نباش رفيق !
خيال ميکني غريبه ام، اما اينجا شهر من است.
توي شهر من، پر از کوچه هاي پهن و درختهاي بلنده که ميشه شبها برحسب اتفاق، يکيشون رو کشف کرد و توي تاريکي سري چرخوند و قصرهاي کوچيک و بزرگش رو سياحت کرد.
شهري که ميدونم اگه دير بجنبم، همراه خيليهاي ديگه ، توش گم ميشم و حتي اسمش رو هم فراموش ميکنم.
باکي نيست ...
به حافظه ام و به خاطراتش اعتماد ميکنم تا تحمل تنهاييها و رنگهاي بي قافيه کوچه هاش برام راحتتر بشه.
اما يک روز، شايد يک نفرين ... يا نه ...
نفرين، تفريحي بيش نيست براي خيالي خميري
شايد يک نخواستن...
آره ...
يک نخواستن ، هيولاهايي ساختند که حالا کابوس شبهاي رخوت و خستگي من شده. هيولاهايي که از ديدن زخمهاي يکديگر و ناکار کردن و جويدن همديگر سيرايي ندارند.
شايد زندگي تا بوده واقعا همين بوده. با همه ديوها و هيولاهايش که حالا انگار از قصه ها دلزده شده اند.
همه چيز انگار از يک نخواستن ميايد.
نخواستن براي بيرون رفتن از اين شهرفرنگ که ديوارهاي طلايي و قشنگش، روزي برق و جلايي داشت و حالا ديوارهاي قهوه اي و زنگار گرفته، همه طرف ، باقي مانده و اندک چشماني که انتظار ديدن چهره اي از دريچه هاي اين شهر فرنگ را با تمام عمرشان تاخت ميزنند.
ميگويند ... شهرفرنگي، در گوشه اي از همين شهر، برج ميسازد و به اسم قصر ميفروشد به من و شما.
بايد تا اسم شهرم فراموش نشده...
بايد با تمام خورده اراده هاي باقيمانده ...
بايد راهي به دريچه هاي اين شهرفرنگ پيدا کنم تا پيش از پرواز، نگاهي از بيرون به اين شهر بيندازم تا لااقل تمام خاطراتم را با مردمان اين شهر مرور کرده باشم.
خب... خدا را شکر ديگر غمي نيست.... همه چيز بر وفق مراد است و خوب.
گفتم که ... نگران تنهاييهاي من نباش، رفيق !
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم آذر 1388ساعت 6:57  توسط یه قلب عاشق  | 

براي عشق تمنا كن
ولي
خارنشو.

عشق را قبول كن
ولي
غرورت را ازدست نده.

براي عشق گريه كن
ولي
به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز
ولي
نذارپروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند
ولي
پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده
ولي
جون كسي رونگير.

براي عشق وصال كن
ولي
فرارنكن.

براي عشق زندگي كن
ولی
عاشقانه زندگي كن

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم مهر 1388ساعت 18:37  توسط یه قلب عاشق  |